تو اگر خشم کنی با دل من
معنی آن است که افسون نگاهی شده ای،
من خوش باورِ در خواب چنین پندارم
همه از بهر من است
معنی قصه و جادوی نگاه!
۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه
۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه
من کجا و صورت عاشق کجا!
از من آن زردي و مشتاقي بجا
من كجا و صورت عاشق كجا
سوي تو هر دم به شادي پر زنم
ياد تو هر دم مرا از غم جدا
من به جان جان تو را خواهان شدم
التهابش مي كند بر تن جفا
شوق چشمانم قياس كار نيست
ظلمت افزون میكند هر دم وفا!
۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه
شمس چشم مست تو
شمس چشم مست تو اندر دل خشکیده ام
خرمنی از عاشقی آتش زد و بر باد داد
خاک بی مقدار تن، خاکستر این سوختن
ناگهان از شعله ی های تن کسی بیرون جهید
سرد و آرام و بسی با شوق و شور
وان خلیلی جسته از دام نفس!
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه
احساس شرمندگي
درب را که باز کرد، ناگهان دچار خفگي شد. احساس کرد دنيا روي سرش خراب شدهاست، چشمهايش سياهي ميرفت ولي گوش نگهبان به اين حرفها بدهکار نبود، يک ريز ميگفت: « آآقا کارت پانسيون... » کم مانده بود پس بيفتد که علي سر رسيد. به نگهبان گفت: « دوست من است، الان مي رود. » تلفن شد باني خير، تا اينگونه نگهبان بيخيال شود.
به بغل علي پناه برد، اما بجز خودش هيچکس ديگر دليل کار را نميدانست. آرام آرام از پلهها بالا مي رفت اما گيج و منگ! به حرفهاي علي گوش نميداد، تمام حواسش جمع شدهبود به آن دو صف! خيال کرد کوپن قند و شکر اعلام کردهاند، ولي مايتابهها چيز ديگري ميگفت. داشت از بوي سوسيس مست ميشد که بوي صف دوم کار را خراب کرد. از دور احمد را ديد که از آن اتاقک خارج شد، با دستهاي خيس!! تازه دستگيرش شد که صف دوم که کنار آشپزخانه بود، چه بود.
اوضاع طبقه اول بيشباهت به بازار شام نبود، از همان دمپاييهاي جلو در ميشود فهميد که جمعيت دو برابر ظرفيت است. ديدن عبارت قانون اول دمپايي، تازه يادش انداخت که وارد خوابگاه شدهاست. آنقدر به فرهيختگان خو گرفتهبود که هيچگاه نمي توانست تصور کند يک آپارتمان هم مي شود خوابگاه.
به طبقه دوم که رسيد، آسمان طپيد. دعواي اساسي سر محتويات يحچال. هميشه فکر مي کرد هر اتاق يک يحچال، ولي اين بار به چشم ديد، ده اتاق يک يخچال. ناگهان قفل زبانش شکست. « چقدر بدبختيد، مگه صد تومن پول ازت نگرفتن. اين چه آشغال دونيه ... » علي بيدرنگ گفت: « 100 تومن ضرب اول، 50 تومن ضرب دوم. گفته بودن 50 تومن بلاعوض ميدن، که ندادن ... ».
به فکر فرهيختگان افتاد و مشکلاتش، از شلوغي سالن مطالعه گرفته تا ازدحام مسجد هنگام فوتبال. ديروز از وضعيت ورزشي ميناليد ولي امروز بايد براي دوستانش دلسوزي ميکرد. گفت: « واقعا از بد نبايد ناليد، بدتر هم هست. بيا بريم تو اتاقتون. داره اشکم در ميآد. »
به در اتاق که رسيد، راه برگشت را در پيش گرفت. علي داد زد: « کدوم گوري ميري؟ »
با کمال شرمندگي گفت: « نميخوام مجبور بشي به خاطر من تو راهرو بخوابي، گور پدر پولش، با تاکسي ميرم خوابگاه. »
به بغل علي پناه برد، اما بجز خودش هيچکس ديگر دليل کار را نميدانست. آرام آرام از پلهها بالا مي رفت اما گيج و منگ! به حرفهاي علي گوش نميداد، تمام حواسش جمع شدهبود به آن دو صف! خيال کرد کوپن قند و شکر اعلام کردهاند، ولي مايتابهها چيز ديگري ميگفت. داشت از بوي سوسيس مست ميشد که بوي صف دوم کار را خراب کرد. از دور احمد را ديد که از آن اتاقک خارج شد، با دستهاي خيس!! تازه دستگيرش شد که صف دوم که کنار آشپزخانه بود، چه بود.
اوضاع طبقه اول بيشباهت به بازار شام نبود، از همان دمپاييهاي جلو در ميشود فهميد که جمعيت دو برابر ظرفيت است. ديدن عبارت قانون اول دمپايي، تازه يادش انداخت که وارد خوابگاه شدهاست. آنقدر به فرهيختگان خو گرفتهبود که هيچگاه نمي توانست تصور کند يک آپارتمان هم مي شود خوابگاه.
به طبقه دوم که رسيد، آسمان طپيد. دعواي اساسي سر محتويات يحچال. هميشه فکر مي کرد هر اتاق يک يحچال، ولي اين بار به چشم ديد، ده اتاق يک يخچال. ناگهان قفل زبانش شکست. « چقدر بدبختيد، مگه صد تومن پول ازت نگرفتن. اين چه آشغال دونيه ... » علي بيدرنگ گفت: « 100 تومن ضرب اول، 50 تومن ضرب دوم. گفته بودن 50 تومن بلاعوض ميدن، که ندادن ... ».
به فکر فرهيختگان افتاد و مشکلاتش، از شلوغي سالن مطالعه گرفته تا ازدحام مسجد هنگام فوتبال. ديروز از وضعيت ورزشي ميناليد ولي امروز بايد براي دوستانش دلسوزي ميکرد. گفت: « واقعا از بد نبايد ناليد، بدتر هم هست. بيا بريم تو اتاقتون. داره اشکم در ميآد. »
به در اتاق که رسيد، راه برگشت را در پيش گرفت. علي داد زد: « کدوم گوري ميري؟ »
با کمال شرمندگي گفت: « نميخوام مجبور بشي به خاطر من تو راهرو بخوابي، گور پدر پولش، با تاکسي ميرم خوابگاه. »
آقاي سيب زميني، شر مرسان!!
بنده خدا گيج شده بود. نميدانست آفتاب از کدام طرف طلوع کردهاست. البته حق هم داشت. از وقتي خبر را شنيده بود، هم حسابي شاد شده بود، هم حسابي دعاگوي باني اين خيرات! قامت خميدهاش را صاف کرد و از در خانه بيرون رفت. در پوست خود نميگنجيد، شاديش هم مثل ديگر کارهايش براي نوههايش بود. خوشحال از اينکه خدا با او بود و امشب شرمنده آنها نميشود.
در همين فکرها بود که به سر کوچه رسيد، ميخواست برود آن طرف خيابان، يواش يواش شروع کرد به طي کردن عرض خيابان. اما ناگهان ايستاد، خدا رحمش را مثل هميشه براي بندگانش دارد، بلند گفت: « خدا ازت نگذره، مگه مثل من کوري! » اما نه، اين حرف دلش نبود، زير لب گفت: « خدا براي مادرت خفظت کنه!! »
با اين دعاي خير، به آن طرف خيابان رسيد، حرف نزده يک تاکسي مقابلش ايستاد. - « مادر کجا ميري؟ » - » ميخوام برم انبار تعاون روستايي » -« 800 تومن عادي، 2تومن دربست. » يک لحظه به فکر افتاد و بعد گفت: « تومن مال شاهه، ريال مال ما. برو ننه، خدا بهت انصاف بده ..» هنوز حرفش تمام نشده بود که راننده تاکسي بلند گفت: « برو خدا روزيت رو جاي ديگه حواله کنه، برو تو همون دوران زندگي کن، گداگشنه! »
ناراحت شد، دلش گرفت، ياد شوهرش افتاد. روزهاي خوش جواني و آن پاکتهاي ميوه، آن خير و برکت. هنوز از فکرش بيرون نيامده بود که ناگهان يک ماشين جلو پايش ايستاد. پسر جوان سرش را از ماشين بيرون کرد و گفت: « مادرجان کجا ميري؟ » پيرزن، با صدايي خسته گفت: « انبار تعاون، برو مادر مزاحمت نميشم. » دختر جوان که به پيرزن نزديکتر بود، گفت: « چه زحمتي مادر، خدا الهي هيچوقت اسير تاکي نشي، بيا ميرسونيمت. » پسرک يک نگاه وحشتناک به دخترک انداخت، ولي پيرزن متوجه نشد.
به محض اينکه سوار ماشين شد، شروع کرد به دعا کردن -« خدا الهي خيرت بده، به پاي هم پير شين، ... » ياد نوههايش افتاد، گفت: « شما هم مثل نوههاي خودم، سه تا نوه دارم، خدا بهم يه دونه پسر داد، ولي نوه زياد دارم، ... پسرم تهرانه ولي بچههاش اينجان، امشب ميخوان بيان خونم، پسرم شايد هفته بعد بياد. »
همين طور براي خودش صحبت ميکرد، بدون آنکه متوجه ايست پليس باشد. گو اينکه پليس هم متوجه او نبود، پنجره ماشين، رسيد کنار پليس که ناگهان داد پيرزن بلند شد: « پسرم خدا خيرت بده، اسباب آسايش ملتي ... »! پليس تازه متوجه پيرزن شده بود، نه گواهينامه پسرک را نگاه کرد، نه کارت ماشين را، فقط گفت: « برو. »!! و چپ چپ نگاه به دو جوان کرد.
صدمتر جلوتر، شلوغي و ازدحام خبر از يک مسئله مهم ميداد. دحتر جوان گفت: « مادر، بيام پايين کمکت کنم... » اما ادامه حرفش با چشمغره پسرک بلعيده شد. پيرزن گفت: « نه ننه، خدا خيرت بده، الهي نوه نتيجههات رو ببيني. خودم ميرم. » وسرش را انداخت پايين و رفت.
از دل جمعيت با هزار اميد ميرفت و فقط به پشت درهاي سوله فکر ميکرد. بيخبر از اينکه هر گامش، شمارش معکوسي بود براي اتمام آرزويش! به در سوله نرسيده بود که يکي بلند گفت: « تمام شد، ديگر هيچي نيست. » اما پيرزن اصلا متوجه اطراف نبود، تا اينکه از در رد شد.
اينجا بود که تمام آرزويش را بر باد رفته ديد، جا تر بود ولي بچه نبود. نه اينکه آرزوي سيبزميني داشت، اميد داشت با پسانداز پول سيبزميني، کمي ميوه بخرد. افسوس خورد ولي نااميد نشد، به بيرون فکر ميکرد و مغازههاي روبرو. همه اميدش اين بود که ...
به آن سوي خيابان رسيد، اما اي کاش نمي رسيد. آتش گرفت، برق از چشم کمسويش پريد. تعداد نوههايش را شمرد. فقط 4 تومان داشت، يک کيلو گوجه گرفت، يک کيلو پياز و يک کيلو سيب. او ماند و 500 تومان ديگر. و اين نه براي ماست کافي بود نه براي کرايه تاکسي، تازه هنوز 300 تومان نان هم بايد حساب ميشد. مجبور شد با يک سبد پر، از وسط شهر تا آخرش پياده برود. و باز هم خوشحال بود که دوباره نوههايش را مي بيند.
شب پرده سياهش را به تن کرده بود و پيرزن همچنان زير لب ميگفت: « اميدوار باشد آدمي به خير کسان، مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان! » اما چه کسي و چه شري! به سر کوچه رسيد که ناگهان دستهايش سبک شد. صدايي با هقهق گفت: « فدايت بشوم، مگر من و بچهها مردهايم که تو بروي بازار... »
اميد به او برگشت، فهميد که خدا چقدر او را دوست دارد. زير لب گفت: « خدايا شکرت که شرمندهي نوههام نشدم. » و آرام، به سمت در خانه حرکت کرد.
در همين فکرها بود که به سر کوچه رسيد، ميخواست برود آن طرف خيابان، يواش يواش شروع کرد به طي کردن عرض خيابان. اما ناگهان ايستاد، خدا رحمش را مثل هميشه براي بندگانش دارد، بلند گفت: « خدا ازت نگذره، مگه مثل من کوري! » اما نه، اين حرف دلش نبود، زير لب گفت: « خدا براي مادرت خفظت کنه!! »
با اين دعاي خير، به آن طرف خيابان رسيد، حرف نزده يک تاکسي مقابلش ايستاد. - « مادر کجا ميري؟ » - » ميخوام برم انبار تعاون روستايي » -« 800 تومن عادي، 2تومن دربست. » يک لحظه به فکر افتاد و بعد گفت: « تومن مال شاهه، ريال مال ما. برو ننه، خدا بهت انصاف بده ..» هنوز حرفش تمام نشده بود که راننده تاکسي بلند گفت: « برو خدا روزيت رو جاي ديگه حواله کنه، برو تو همون دوران زندگي کن، گداگشنه! »
ناراحت شد، دلش گرفت، ياد شوهرش افتاد. روزهاي خوش جواني و آن پاکتهاي ميوه، آن خير و برکت. هنوز از فکرش بيرون نيامده بود که ناگهان يک ماشين جلو پايش ايستاد. پسر جوان سرش را از ماشين بيرون کرد و گفت: « مادرجان کجا ميري؟ » پيرزن، با صدايي خسته گفت: « انبار تعاون، برو مادر مزاحمت نميشم. » دختر جوان که به پيرزن نزديکتر بود، گفت: « چه زحمتي مادر، خدا الهي هيچوقت اسير تاکي نشي، بيا ميرسونيمت. » پسرک يک نگاه وحشتناک به دخترک انداخت، ولي پيرزن متوجه نشد.
به محض اينکه سوار ماشين شد، شروع کرد به دعا کردن -« خدا الهي خيرت بده، به پاي هم پير شين، ... » ياد نوههايش افتاد، گفت: « شما هم مثل نوههاي خودم، سه تا نوه دارم، خدا بهم يه دونه پسر داد، ولي نوه زياد دارم، ... پسرم تهرانه ولي بچههاش اينجان، امشب ميخوان بيان خونم، پسرم شايد هفته بعد بياد. »
همين طور براي خودش صحبت ميکرد، بدون آنکه متوجه ايست پليس باشد. گو اينکه پليس هم متوجه او نبود، پنجره ماشين، رسيد کنار پليس که ناگهان داد پيرزن بلند شد: « پسرم خدا خيرت بده، اسباب آسايش ملتي ... »! پليس تازه متوجه پيرزن شده بود، نه گواهينامه پسرک را نگاه کرد، نه کارت ماشين را، فقط گفت: « برو. »!! و چپ چپ نگاه به دو جوان کرد.
صدمتر جلوتر، شلوغي و ازدحام خبر از يک مسئله مهم ميداد. دحتر جوان گفت: « مادر، بيام پايين کمکت کنم... » اما ادامه حرفش با چشمغره پسرک بلعيده شد. پيرزن گفت: « نه ننه، خدا خيرت بده، الهي نوه نتيجههات رو ببيني. خودم ميرم. » وسرش را انداخت پايين و رفت.
از دل جمعيت با هزار اميد ميرفت و فقط به پشت درهاي سوله فکر ميکرد. بيخبر از اينکه هر گامش، شمارش معکوسي بود براي اتمام آرزويش! به در سوله نرسيده بود که يکي بلند گفت: « تمام شد، ديگر هيچي نيست. » اما پيرزن اصلا متوجه اطراف نبود، تا اينکه از در رد شد.
اينجا بود که تمام آرزويش را بر باد رفته ديد، جا تر بود ولي بچه نبود. نه اينکه آرزوي سيبزميني داشت، اميد داشت با پسانداز پول سيبزميني، کمي ميوه بخرد. افسوس خورد ولي نااميد نشد، به بيرون فکر ميکرد و مغازههاي روبرو. همه اميدش اين بود که ...
به آن سوي خيابان رسيد، اما اي کاش نمي رسيد. آتش گرفت، برق از چشم کمسويش پريد. تعداد نوههايش را شمرد. فقط 4 تومان داشت، يک کيلو گوجه گرفت، يک کيلو پياز و يک کيلو سيب. او ماند و 500 تومان ديگر. و اين نه براي ماست کافي بود نه براي کرايه تاکسي، تازه هنوز 300 تومان نان هم بايد حساب ميشد. مجبور شد با يک سبد پر، از وسط شهر تا آخرش پياده برود. و باز هم خوشحال بود که دوباره نوههايش را مي بيند.
شب پرده سياهش را به تن کرده بود و پيرزن همچنان زير لب ميگفت: « اميدوار باشد آدمي به خير کسان، مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان! » اما چه کسي و چه شري! به سر کوچه رسيد که ناگهان دستهايش سبک شد. صدايي با هقهق گفت: « فدايت بشوم، مگر من و بچهها مردهايم که تو بروي بازار... »
اميد به او برگشت، فهميد که خدا چقدر او را دوست دارد. زير لب گفت: « خدايا شکرت که شرمندهي نوههام نشدم. » و آرام، به سمت در خانه حرکت کرد.
شريعت معاصر
اگر به دنبال يک متفکر باشيم، که هم معاصر ما باشد و هم دردمند، هم مسلمان باشد و هم روشنفکر، بيگمان روشناي انديشه شريعتي، طلوع روشنايي در تاريخ انسانهايي است که از به يدک کشيدن لقب مسلمان انتصابي به ستوه آمدهاند و در پي راهي هستند که مذهب را، نه آنچنان که متحجر شده دريابند.
براستي آيا ما مسلمانيم؟ مايي که از کودکي سر به سجاده پدر و مادر نهاديم و تمام دين و خدايمان را در آينه آنان شناختيم، آناني که خود نيز روزي کودک بودند. شريعتي به اين سئوال پاسخي مناسب ميدهد. او، با انديشه خود که يقينا زاده همين سئوال است، در لابلاي صحبتها و نوشتهها، اين موضوع را بطور جدي بررسي ميکند. او نيز به مسمان بودنش شک کردهبود!
دکتر شريعتي، معلمي مبارز و متفکري نوانديش بود که از روزگار خويش، از فرهنگ و تفکر غالب اجتماع و از عنوان انتصابي خود، از همه به تنگ آمده بود و به دنبال نقشهاي ميگرديد تا هزارتوي ذهن خويش را فتح کند و به حقيقت هستي برسد. و اين نقشه براي همه ما محترم و مهم است. او بدنبال شناخت خود بود، اين شد که در همه جاي آثارش نشان داد يک شخصيتشناس ماهر و متعهد است. همين موضوع بود که او را بعدها به عنوان يک نوانديش ديني کامل، به پويندگان سئوال چرا مسلمان هستم، شناخت؛ اگرچه گستره افکارش فقط بر دين و اسلام و مذهب سايه گسترده نبود.
به هر حال، نظرات و گفتههاي او، با اين وجود که اختصاص کامل به اسلام نداشت، بگونهاي بود که علاوه بر سنت گرايان (از قماش متحجر) به همه چيز در تضاد، نو انديشان سنتگريز نيز با او به تقابل برخواستند و به نقدش پرداختند و بعضاً حمله به او زدند. اما، آنچه بيش از پيش سبب شناخت و اهميت او شد، اين نقدها و تهاجمات نبود، زبان و مخاطب و از همه مهمتر موضوعات و مباحثي بود که زير قلم آزاد و با صداي رسا و متهيجش نقد مي شد.
او بطور خاص و يا گذرا و سطحي در يک موضوع ديگر، ولي مرتب و پيدرپي به تحليل و نقد مذهبي ميپرداخت که سالها بر سرزمينش سايه افکندهبود و طناب پوسيده افکار قومش، سبب شده بود که کشتي هدف آن در اقيانوس مواج تاريخ، از ساحل عموم خارج و در اذهان گم بشود. او يک اسلام پژوه بود نه يک تقليد کننده صرف. بوته نقد وشک او، چيزي است که بايد شناخت و از آن استفاده کرد..
شريعتي عنصري حساس و منعطف به فرهنگ و اجتماع بود. اصلا يک جامعه شناس بود، يک شخصيت اجتماعي داشت و نه عضو يک حزب که براي ترويج انديشه گروه همفکر حويش، دست به هر دامني ميزند و هر راهي را براي رفتن روا ميبيند. کلامش فارغ از ديگران بود و ديگران، همه در کلامش جاي نقد و تحليل و تحسين داشتند. ذاتا موافق تخريب نبود (آنچنان که در آثارش نشان ميدهد). او يک مبارز بود؛ با بخش پوسيده و متعفن فرهنگ جامعه آن زمان، با استعمار و با الام خوراکي دست به ستيز زدهبود. هر مبارز، قبل از حمله بايد توان تدافعي خويش و اسباب حمله را آماده کند. بايد ظرفيت حريف و ذات مبارزه را بررسي کند و بهترين راهکار را برگزيند. او با سنت صد رخنه و پيرو کورش، با دنياي جديد و تهاجم به انسانيت و با مدرنيته و غارت دسترنج ملل مخالف و در تقابل بود.
اين است که در آثارش و طي سخنرانيهايش در همهجا (خصوصا مباحثي که در حسينيه ارشاد مطرح ميکند) بدنبال شناخت خويش است. سعي در شناخت خودش دارد. اين نقطه قوت سخنوري (براي عموم مردم) و اوج تفکر و انديشه (براي قشر تحصيل کرده) او بود. شادابي و سرزندگي بسياري از سخنانش زاده اين مسدله است.
او ميخواهد خود را بشناسد، يعني انساني که در جامعه اسلامي در فرهنگي کهن و در کشوري استعمار زده متولد شده است. مذهب، فرهنگ و استعمار سه رکن اصلي سخنان اوست. مذهبي که او تحليل کرد هنوز بطور کامل در ذهن مخاطب شناخته شده نيست ولي استعمار (و به نوعي دنياي مدرن) و فرهنگ و ظرفيت فرهنگي و نقش آن (يعني تضاد اصلي دنياي کهنه و دنياي مدرن) که در نظرات او مورد تحليل و نقد قرار گرفتهاست تا حدود زيادي شناخته شدهاست.
اگر بخواهيم فرهنگ يک اجتماع مذهبي را که زير چکمههاي استبداد و استعمار، استخوان خورد کردهاست، به حرکت و تکاپو اندازيم، اول بايد زيرساخت فرهنگ آن کشور مورد هدف قرار گيرد. اين بود که او در آثارش دست به دامن سردمداران اسلام ميرود و فرهنگي را که به نام تقليد از آنان، رو به فساد رفته بود و آنان را از چهره نادرست خود خارج مي کند و اسطورههايي خديد طراحي ميکند که براي بسياري ناشناس است. آنان را از خانداني مستضعف که در پي حق خود هستند به اسطورگان انساني تبديل ميکند.
در امتداد همين روند بود که در تاريخ اسلام، بدنبال مبارزيني رفت که از اقشار مختلف و ملل گوناگون بودند که يا مسلمان شدند و يا نخواستند مسلمان مادرزادي باشند. آگاهي مناسب او نسبت به تاريخ و قرون وسطي ، عرفان و صوفيگري و گذشته ايران و ايراني گرچه ريشه در اين زمينه نداشت، ولي برايش مزيتي بود که اسباب استناد و دقت را فراهم ميکرد.
اين روند و جريان به معاصرشناسي ميرسد و او، در کتاب ما و اقبال، بخ وضوح دغدغه انفعال جامعخ اسلامي و مسلمانان را نشان ميدهد. به همين دليل از طيف اقبال، به عنوان محرکين و نوگرايان معاصر، در سطح جهان اسلام تجليل ميکند. البته اين روند و سير داراي پيش و پس است و ترتيب تاريخي آن، منطبق بر سخنان و آثارش نيست. اين نکته نه تنها برايش نقزه ضعفي نيست که نمايانگر تسلط او بر اين مقوله است.
اين حرکت، در جهت مبارزه است، در جهت جمله به خرمن خشک و کهنه متحجران جامعه او و در راستاي شکست استعمار. او براي دغدغه خويش ميجنگد.اين است که به سنت و کهنه و پوسيده ميتازد و با مقلدان کهنهگرا که اسباب غفلت و خاموشياند و مراجع آنان، به مبارزه بر ميخيزد و اين قوم را که عمري در انفعال و رکود بودند از خواب بيرون ميآورد. اين قشر، که کمکم در حال حرکت هستند سبب ميشوند که جامعه (که در آن زمان عمدتا متشکل از آنها بود) حرکت سريع خويش را به سمت انقلاب و تحول شروع کند. او رهبري براي انقلاب نبود، بلکه موتور محرک و سکوي پرتاب بود.
اين است که روحانيت و عموم (که در آن زمان تامل خاصي با هم داشتند) نسبت به او حساس ميشوند و در مقابلش سه جبهه مي گيرند. يا موافق کامل او ميشوند و با او دست اتحاد ميدهند، يا به او مانند يک متفکر و نوانديش معمولي مينگرند و او را در بوته نقد و تحليل قرار ميهند (و اسباب تکميل انديشه خود و او را فراهم مي کنند). يا اينکه چون او را با تحجر در تضاد ميبينند به او ميتازند و او را طرد مي کنند. اين عده او را از بيخ کافر ميدانند!
به هر حال، آنچه مسلم است او يک معلم بود، فن تعليم را به خوبي ميدانست و به همين دليل در انتقال مطلب به مخاطب خود، مشکل خاصي نداشت. سخنانش به روز و براي روز بود، اين بود که دانشجويان، که در آن روزگار از هر سو تحت تأثير فرهنگهاي بيگانه بودند، از او که يک مفسر فرهنگ داخل بود، گردش حلقه زدند و از او در جهت ارتقاي تفکراتشان حلقه زدند.
و آنچه مسلم است، او يک مسلمان بود، يک شخصيت که به دنبال الگو شدن نبود. بدان معنا که اگر تفکراتش را مطرح ميکرد، اگر از اسلام دفاع ميکرد فقط براي مذهب بود، هرگز خود را رهبر و مرجع مردم نميدانست. در حقيقت از معدود افرادي بود که اسلام را با مسلمان بودن خويش ترويج داد. مسلمان به تحليل و تفکرش مسلمان ميشود نه به تقليد.
س.کوير
براستي آيا ما مسلمانيم؟ مايي که از کودکي سر به سجاده پدر و مادر نهاديم و تمام دين و خدايمان را در آينه آنان شناختيم، آناني که خود نيز روزي کودک بودند. شريعتي به اين سئوال پاسخي مناسب ميدهد. او، با انديشه خود که يقينا زاده همين سئوال است، در لابلاي صحبتها و نوشتهها، اين موضوع را بطور جدي بررسي ميکند. او نيز به مسمان بودنش شک کردهبود!
دکتر شريعتي، معلمي مبارز و متفکري نوانديش بود که از روزگار خويش، از فرهنگ و تفکر غالب اجتماع و از عنوان انتصابي خود، از همه به تنگ آمده بود و به دنبال نقشهاي ميگرديد تا هزارتوي ذهن خويش را فتح کند و به حقيقت هستي برسد. و اين نقشه براي همه ما محترم و مهم است. او بدنبال شناخت خود بود، اين شد که در همه جاي آثارش نشان داد يک شخصيتشناس ماهر و متعهد است. همين موضوع بود که او را بعدها به عنوان يک نوانديش ديني کامل، به پويندگان سئوال چرا مسلمان هستم، شناخت؛ اگرچه گستره افکارش فقط بر دين و اسلام و مذهب سايه گسترده نبود.
به هر حال، نظرات و گفتههاي او، با اين وجود که اختصاص کامل به اسلام نداشت، بگونهاي بود که علاوه بر سنت گرايان (از قماش متحجر) به همه چيز در تضاد، نو انديشان سنتگريز نيز با او به تقابل برخواستند و به نقدش پرداختند و بعضاً حمله به او زدند. اما، آنچه بيش از پيش سبب شناخت و اهميت او شد، اين نقدها و تهاجمات نبود، زبان و مخاطب و از همه مهمتر موضوعات و مباحثي بود که زير قلم آزاد و با صداي رسا و متهيجش نقد مي شد.
او بطور خاص و يا گذرا و سطحي در يک موضوع ديگر، ولي مرتب و پيدرپي به تحليل و نقد مذهبي ميپرداخت که سالها بر سرزمينش سايه افکندهبود و طناب پوسيده افکار قومش، سبب شده بود که کشتي هدف آن در اقيانوس مواج تاريخ، از ساحل عموم خارج و در اذهان گم بشود. او يک اسلام پژوه بود نه يک تقليد کننده صرف. بوته نقد وشک او، چيزي است که بايد شناخت و از آن استفاده کرد..
شريعتي عنصري حساس و منعطف به فرهنگ و اجتماع بود. اصلا يک جامعه شناس بود، يک شخصيت اجتماعي داشت و نه عضو يک حزب که براي ترويج انديشه گروه همفکر حويش، دست به هر دامني ميزند و هر راهي را براي رفتن روا ميبيند. کلامش فارغ از ديگران بود و ديگران، همه در کلامش جاي نقد و تحليل و تحسين داشتند. ذاتا موافق تخريب نبود (آنچنان که در آثارش نشان ميدهد). او يک مبارز بود؛ با بخش پوسيده و متعفن فرهنگ جامعه آن زمان، با استعمار و با الام خوراکي دست به ستيز زدهبود. هر مبارز، قبل از حمله بايد توان تدافعي خويش و اسباب حمله را آماده کند. بايد ظرفيت حريف و ذات مبارزه را بررسي کند و بهترين راهکار را برگزيند. او با سنت صد رخنه و پيرو کورش، با دنياي جديد و تهاجم به انسانيت و با مدرنيته و غارت دسترنج ملل مخالف و در تقابل بود.
اين است که در آثارش و طي سخنرانيهايش در همهجا (خصوصا مباحثي که در حسينيه ارشاد مطرح ميکند) بدنبال شناخت خويش است. سعي در شناخت خودش دارد. اين نقطه قوت سخنوري (براي عموم مردم) و اوج تفکر و انديشه (براي قشر تحصيل کرده) او بود. شادابي و سرزندگي بسياري از سخنانش زاده اين مسدله است.
او ميخواهد خود را بشناسد، يعني انساني که در جامعه اسلامي در فرهنگي کهن و در کشوري استعمار زده متولد شده است. مذهب، فرهنگ و استعمار سه رکن اصلي سخنان اوست. مذهبي که او تحليل کرد هنوز بطور کامل در ذهن مخاطب شناخته شده نيست ولي استعمار (و به نوعي دنياي مدرن) و فرهنگ و ظرفيت فرهنگي و نقش آن (يعني تضاد اصلي دنياي کهنه و دنياي مدرن) که در نظرات او مورد تحليل و نقد قرار گرفتهاست تا حدود زيادي شناخته شدهاست.
اگر بخواهيم فرهنگ يک اجتماع مذهبي را که زير چکمههاي استبداد و استعمار، استخوان خورد کردهاست، به حرکت و تکاپو اندازيم، اول بايد زيرساخت فرهنگ آن کشور مورد هدف قرار گيرد. اين بود که او در آثارش دست به دامن سردمداران اسلام ميرود و فرهنگي را که به نام تقليد از آنان، رو به فساد رفته بود و آنان را از چهره نادرست خود خارج مي کند و اسطورههايي خديد طراحي ميکند که براي بسياري ناشناس است. آنان را از خانداني مستضعف که در پي حق خود هستند به اسطورگان انساني تبديل ميکند.
در امتداد همين روند بود که در تاريخ اسلام، بدنبال مبارزيني رفت که از اقشار مختلف و ملل گوناگون بودند که يا مسلمان شدند و يا نخواستند مسلمان مادرزادي باشند. آگاهي مناسب او نسبت به تاريخ و قرون وسطي ، عرفان و صوفيگري و گذشته ايران و ايراني گرچه ريشه در اين زمينه نداشت، ولي برايش مزيتي بود که اسباب استناد و دقت را فراهم ميکرد.
اين روند و جريان به معاصرشناسي ميرسد و او، در کتاب ما و اقبال، بخ وضوح دغدغه انفعال جامعخ اسلامي و مسلمانان را نشان ميدهد. به همين دليل از طيف اقبال، به عنوان محرکين و نوگرايان معاصر، در سطح جهان اسلام تجليل ميکند. البته اين روند و سير داراي پيش و پس است و ترتيب تاريخي آن، منطبق بر سخنان و آثارش نيست. اين نکته نه تنها برايش نقزه ضعفي نيست که نمايانگر تسلط او بر اين مقوله است.
اين حرکت، در جهت مبارزه است، در جهت جمله به خرمن خشک و کهنه متحجران جامعه او و در راستاي شکست استعمار. او براي دغدغه خويش ميجنگد.اين است که به سنت و کهنه و پوسيده ميتازد و با مقلدان کهنهگرا که اسباب غفلت و خاموشياند و مراجع آنان، به مبارزه بر ميخيزد و اين قوم را که عمري در انفعال و رکود بودند از خواب بيرون ميآورد. اين قشر، که کمکم در حال حرکت هستند سبب ميشوند که جامعه (که در آن زمان عمدتا متشکل از آنها بود) حرکت سريع خويش را به سمت انقلاب و تحول شروع کند. او رهبري براي انقلاب نبود، بلکه موتور محرک و سکوي پرتاب بود.
اين است که روحانيت و عموم (که در آن زمان تامل خاصي با هم داشتند) نسبت به او حساس ميشوند و در مقابلش سه جبهه مي گيرند. يا موافق کامل او ميشوند و با او دست اتحاد ميدهند، يا به او مانند يک متفکر و نوانديش معمولي مينگرند و او را در بوته نقد و تحليل قرار ميهند (و اسباب تکميل انديشه خود و او را فراهم مي کنند). يا اينکه چون او را با تحجر در تضاد ميبينند به او ميتازند و او را طرد مي کنند. اين عده او را از بيخ کافر ميدانند!
به هر حال، آنچه مسلم است او يک معلم بود، فن تعليم را به خوبي ميدانست و به همين دليل در انتقال مطلب به مخاطب خود، مشکل خاصي نداشت. سخنانش به روز و براي روز بود، اين بود که دانشجويان، که در آن روزگار از هر سو تحت تأثير فرهنگهاي بيگانه بودند، از او که يک مفسر فرهنگ داخل بود، گردش حلقه زدند و از او در جهت ارتقاي تفکراتشان حلقه زدند.
و آنچه مسلم است، او يک مسلمان بود، يک شخصيت که به دنبال الگو شدن نبود. بدان معنا که اگر تفکراتش را مطرح ميکرد، اگر از اسلام دفاع ميکرد فقط براي مذهب بود، هرگز خود را رهبر و مرجع مردم نميدانست. در حقيقت از معدود افرادي بود که اسلام را با مسلمان بودن خويش ترويج داد. مسلمان به تحليل و تفکرش مسلمان ميشود نه به تقليد.
س.کوير
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سهشنبه
حديث سحر
سحر بود و هراسان گله ما
به سوي دشت تازه راه ميرفت،
شبان از رفتن شب شادمان بود
و بزها در پي هم مست و خوشحال،
صداي گوسفندي گاهگاهي
به چوپان قوت و بيدار ميداد،
و سگها، شب به صبح آماده بودند
و در آن صبحدم در خواب رفتند،
كه ناگه گرگها بر گله بردند
نگاه هرزه و گمراه خود را،
رعيت چوب چوپان را نخوردند
به سوي چنگ و دندانها برفتند،
چنان پايان آن شب گشت بر ما
كه تكتك گوسفندان را دريدند،
و چوپان اشك بر چشمان خود ديد
و دست پر زخاكش بر سر خويش،
و سگها، خفتگان بودند و هستند
نديدند آن سياه چشمها را،
و تنها مردمان رنج ديده،
همان دندان گرگان را چشيده،
در آن صبح و سحر فرياد دادند
كه دشمن صبح و شب اندر كمين است!
به سوي دشت تازه راه ميرفت،
شبان از رفتن شب شادمان بود
و بزها در پي هم مست و خوشحال،
صداي گوسفندي گاهگاهي
به چوپان قوت و بيدار ميداد،
و سگها، شب به صبح آماده بودند
و در آن صبحدم در خواب رفتند،
كه ناگه گرگها بر گله بردند
نگاه هرزه و گمراه خود را،
رعيت چوب چوپان را نخوردند
به سوي چنگ و دندانها برفتند،
چنان پايان آن شب گشت بر ما
كه تكتك گوسفندان را دريدند،
و چوپان اشك بر چشمان خود ديد
و دست پر زخاكش بر سر خويش،
و سگها، خفتگان بودند و هستند
نديدند آن سياه چشمها را،
و تنها مردمان رنج ديده،
همان دندان گرگان را چشيده،
در آن صبح و سحر فرياد دادند
كه دشمن صبح و شب اندر كمين است!
حديث شب
صداي پاي شب تنها سكوت است
جنون ديو شب تنها چراغ است
خموشان خفتگان شب پرستند
و بيداران به مرگ خويش بيدار.
در اين بيپاسبان شهر مهآلود
در اين بيعابر مخروبه شهر،
من و اين مرده ايمان و اميد
به دنبال نشاني از تو هستيم،
شغال بيپناهي در پي مرغ
و روباهي خيال طعمه دارد
هراسانم مبادا دل ببندد
بر اين بي جان ايمان و اميدم،
يكي از دورها ميآيد اما،
تو گويي لالهاي از لالهزار است،
صداي پاي او جنس سكوت است
نفسهايش تو گويي ساكت و سرد،
من از خود بارها مي پرسم اي خويش!
چگونه زنده آن بيجان شهيد است؟
سئوال بيجوابم را جواب است
خروش آن كبوتر در بر دام،
كه اي ابله چو جان خفتگان است،
شب و جلاد و ظلم و زور و بيداد!
جنون ديو شب تنها چراغ است
خموشان خفتگان شب پرستند
و بيداران به مرگ خويش بيدار.
در اين بيپاسبان شهر مهآلود
در اين بيعابر مخروبه شهر،
من و اين مرده ايمان و اميد
به دنبال نشاني از تو هستيم،
شغال بيپناهي در پي مرغ
و روباهي خيال طعمه دارد
هراسانم مبادا دل ببندد
بر اين بي جان ايمان و اميدم،
يكي از دورها ميآيد اما،
تو گويي لالهاي از لالهزار است،
صداي پاي او جنس سكوت است
نفسهايش تو گويي ساكت و سرد،
من از خود بارها مي پرسم اي خويش!
چگونه زنده آن بيجان شهيد است؟
سئوال بيجوابم را جواب است
خروش آن كبوتر در بر دام،
كه اي ابله چو جان خفتگان است،
شب و جلاد و ظلم و زور و بيداد!
بمان تنها
به كنج غم مرا زان رو حيات است
كه هردم ياد تو ميآيدش بيش،
ز اهل عالم آن سان رخ بريدم
كه ميگردند اسباب جدايي،
به اين سر زندگان پيوستن من
من دل زنده، از دنيا بريده
به سان دل بريدن از غم تو
به سان وصلتي با اهل خاكي
نه همچون زندگي باشد برايم
مرا از ياد تو غفلت،
كه مرگ است.
مثال آن پرنده، فارغ از بام،
تعلق بر كه دارد آن كبوتر
پريده از سر هر كوي و هر بام.
به روز مرگ حتي خلوت من
نبايد با نگاهي تازه پيوند،
بمان تنها براي لحظههايم،
كه هردم ياد تو ميآيدش بيش،
ز اهل عالم آن سان رخ بريدم
كه ميگردند اسباب جدايي،
به اين سر زندگان پيوستن من
من دل زنده، از دنيا بريده
به سان دل بريدن از غم تو
به سان وصلتي با اهل خاكي
نه همچون زندگي باشد برايم
مرا از ياد تو غفلت،
كه مرگ است.
مثال آن پرنده، فارغ از بام،
تعلق بر كه دارد آن كبوتر
پريده از سر هر كوي و هر بام.
به روز مرگ حتي خلوت من
نبايد با نگاهي تازه پيوند،
بمان تنها براي لحظههايم،
تو اي همچون چراغ چشمهايم.
زمرد
جامي است همه سراي ميهن
هر گوشه كنار تشنه دارد،
ره دارد و راهزن هم
افزون ز هزار گرگ دارد،
دشتي است هزار غارت و باز
عزمي است كه قصد حمله دارد،
اي دوست اگر ز من بپرسي
كين خاك توان دگر ندارد،
خاك است طلاي ناب و اعلا
كين گونه حريف كهنه دارد،
مرغ است هزار كنج خانه
همسايه ز اين شغال دارد
تا هست دو چشم تيز خواهد
آن كو ثمري ز مرغ دارد،
امروز هزارها زمرد
اينگونه درون سينه دارد
در كوه، درون چاه، در دشت
در غيرت ما نهفته دارد.
هر گوشه كنار تشنه دارد،
ره دارد و راهزن هم
افزون ز هزار گرگ دارد،
دشتي است هزار غارت و باز
عزمي است كه قصد حمله دارد،
اي دوست اگر ز من بپرسي
كين خاك توان دگر ندارد،
خاك است طلاي ناب و اعلا
كين گونه حريف كهنه دارد،
مرغ است هزار كنج خانه
همسايه ز اين شغال دارد
تا هست دو چشم تيز خواهد
آن كو ثمري ز مرغ دارد،
امروز هزارها زمرد
اينگونه درون سينه دارد
در كوه، درون چاه، در دشت
در غيرت ما نهفته دارد.
تو را مي خواهم
نگارا قلب من محتاج خون است
همي محتاج جاني تازه از تو است،
نگاهي گر كني بر باغ اين تن
شود پايان سرماهاي بهمن،
نه آن رودم سوا از چشمه تو
نه آن ابرم جدا از آسمانت
نه آن سروم بدون ريشه و خاك
تو اي والاترين هنگامه ياد،
چنان پاكي كه گر گفتم چناني
يقين دارم خداوند زماني،
چنان مستي كه گر خواهم شرابي
به ياد اندازم از رويت نگاهي،
نسيم آري، نشان شادي تو
و طوفان چون خروش خشمهايت،
تو را ميخواهم اي تنهاي تنها،
تو اي اميد،
اي سرمايه ما!
همي محتاج جاني تازه از تو است،
نگاهي گر كني بر باغ اين تن
شود پايان سرماهاي بهمن،
نه آن رودم سوا از چشمه تو
نه آن ابرم جدا از آسمانت
نه آن سروم بدون ريشه و خاك
تو اي والاترين هنگامه ياد،
چنان پاكي كه گر گفتم چناني
يقين دارم خداوند زماني،
چنان مستي كه گر خواهم شرابي
به ياد اندازم از رويت نگاهي،
نسيم آري، نشان شادي تو
و طوفان چون خروش خشمهايت،
تو را ميخواهم اي تنهاي تنها،
تو اي اميد،
اي سرمايه ما!
مرا بر دار ببند!
در آينه گر چو من نماياد ديدي،
برخيز و شكن هزار با آينه را،
در خاطر اگر ز من تو را يادي هست
با جلوه غير ياد ان خاطره بند،
هم در نفست مرا اگر اميدي است
با حبس نفس دل تو به آن هيچ مبند،
ور بند به دستهايم ديدي
بند دگري به دستهايم تو ببند.
محتاج فراموشي و خاموشي و مرگ
وز ماندن و از حيات خود بيزارم
خواهان رحيل و كوچ از وحشت و ترس،
اين است كه گر مرا ميخواهي
امروز مرا به حلقه دار ببند،
من لحظه رفته از حياتت هستم!
برخيز و شكن هزار با آينه را،
در خاطر اگر ز من تو را يادي هست
با جلوه غير ياد ان خاطره بند،
هم در نفست مرا اگر اميدي است
با حبس نفس دل تو به آن هيچ مبند،
ور بند به دستهايم ديدي
بند دگري به دستهايم تو ببند.
محتاج فراموشي و خاموشي و مرگ
وز ماندن و از حيات خود بيزارم
خواهان رحيل و كوچ از وحشت و ترس،
اين است كه گر مرا ميخواهي
امروز مرا به حلقه دار ببند،
من لحظه رفته از حياتت هستم!
راه و شب
داشتم ميرفتم
از دياري كه قفس بود مرا،
سوي كويي كه اميدم آنجاست،
آن كه آن، هر شب و روز،
ماه و خورشيد من است.
راه تاريك ولي
نور اميد برايم بس بود.
مشك من خالي از آب و لبريز
از تب و تاب به رگهاي تنم،
داشتم ميرفتم.
اندر آن راه كه ترديد و زمان،
كردهبودش همه بيراهه ترس،
با نگاهي كه فقط آخر اين راه دراز،
كرده بود او را مات.
خيره در آينه سينه راه،
چشم در چشم سراب،
داشتم ميرفتم.
ناگهان روز به سر چادر كرد،
چادري رنگ سياه،
كهنگي هرجايش لكه انداخته بود اختر را؛
تا به عالم گويد
خاطرات دل خويش،
چادري نه به سر پيرزنان،
چادري بر سر دوشيزه شهر
روشني ميپاشد
صورت غرق به ناز،
داشتم ميرفتم
ناگهان فهميدم زير پايم خيس است،
كه زمين گونه خويش
با صفاي دل درد،
كرده بودش رنگين،
من گمان خواهم كرد
تاول و زخم به پاهايم ديد،
آسمان هم گرييد
كه در اين دشت سكوت،
اندر اين وحشت و ترس،
رهروي تنها ديد.
مردمان سر راه،
تا كه ديدند غريبي تنها
رو به آبادي سبز
از ته باديهها ميآيد،
آب بر راه زدند؛
هر نگاهي با من،
من نگاهم با راه
داشتم مي رفتم.
كم كم آوار زمان
روز اين مردمكان،
خود صدا كرد مرا
خواب در چشم ترم دامن زد،
هرچه كردم نشدش، خوابيدم.
و سجرگاه كه آواز ز مرغ،
رعشه بر پيكر ما اندازد،
چشم تا باز شدش،
قامت رو به خداوندي نخل
كه گمان ميكردم
رو به آزادي پرواز كبوتر بودش،
يادم آورد وطن نزديك است،
يادم آورد كه من
داشتم ميرفتم.
از دياري كه قفس بود مرا،
سوي كويي كه اميدم آنجاست،
آن كه آن، هر شب و روز،
ماه و خورشيد من است.
راه تاريك ولي
نور اميد برايم بس بود.
مشك من خالي از آب و لبريز
از تب و تاب به رگهاي تنم،
داشتم ميرفتم.
اندر آن راه كه ترديد و زمان،
كردهبودش همه بيراهه ترس،
با نگاهي كه فقط آخر اين راه دراز،
كرده بود او را مات.
خيره در آينه سينه راه،
چشم در چشم سراب،
داشتم ميرفتم.
ناگهان روز به سر چادر كرد،
چادري رنگ سياه،
كهنگي هرجايش لكه انداخته بود اختر را؛
تا به عالم گويد
خاطرات دل خويش،
چادري نه به سر پيرزنان،
چادري بر سر دوشيزه شهر
روشني ميپاشد
صورت غرق به ناز،
داشتم ميرفتم
ناگهان فهميدم زير پايم خيس است،
كه زمين گونه خويش
با صفاي دل درد،
كرده بودش رنگين،
من گمان خواهم كرد
تاول و زخم به پاهايم ديد،
آسمان هم گرييد
كه در اين دشت سكوت،
اندر اين وحشت و ترس،
رهروي تنها ديد.
مردمان سر راه،
تا كه ديدند غريبي تنها
رو به آبادي سبز
از ته باديهها ميآيد،
آب بر راه زدند؛
هر نگاهي با من،
من نگاهم با راه
داشتم مي رفتم.
كم كم آوار زمان
روز اين مردمكان،
خود صدا كرد مرا
خواب در چشم ترم دامن زد،
هرچه كردم نشدش، خوابيدم.
و سجرگاه كه آواز ز مرغ،
رعشه بر پيكر ما اندازد،
چشم تا باز شدش،
قامت رو به خداوندي نخل
كه گمان ميكردم
رو به آزادي پرواز كبوتر بودش،
يادم آورد وطن نزديك است،
يادم آورد كه من
داشتم ميرفتم.
به ياد نماد
تو اي همصحبت ديروز و امروز
دو چشم خيس و سرخ و خونفشانم
بسان اين شب باراني شهر،
نماد مذهب آزاديام دان،
به ياد رفته بيداريام دان.
و دست بيد بر باد نحيفم
كه همچون مردمان ترس، لرزان،
به ياد لحظة هوشياريام دان،
نماد ريشه ويرانيام دان،
وپايم تاولش چون لكه ابر
كه همچون لاله با صحرا عجين است،
نماد طول راه رفتنم دان،
به ياد خارهاي همدمم دان،
سرم، افتان و خيزان است و خونين
كه همچون مرد حق زير لگدها،
نماد صحبت آزاديام دان،
به ياد لالههاي پرپرم دان،
و خويشم، يكه و تنها و بيدرد
كه همچون آن شهاب پر تب و تاب،
به ياد جنگ با تاريكيام دان،
نماد مذهب آزاديام دان.
دو چشم خيس و سرخ و خونفشانم
بسان اين شب باراني شهر،
نماد مذهب آزاديام دان،
به ياد رفته بيداريام دان.
و دست بيد بر باد نحيفم
كه همچون مردمان ترس، لرزان،
به ياد لحظة هوشياريام دان،
نماد ريشه ويرانيام دان،
وپايم تاولش چون لكه ابر
كه همچون لاله با صحرا عجين است،
نماد طول راه رفتنم دان،
به ياد خارهاي همدمم دان،
سرم، افتان و خيزان است و خونين
كه همچون مرد حق زير لگدها،
نماد صحبت آزاديام دان،
به ياد لالههاي پرپرم دان،
و خويشم، يكه و تنها و بيدرد
كه همچون آن شهاب پر تب و تاب،
به ياد جنگ با تاريكيام دان،
نماد مذهب آزاديام دان.
رهگذر
از جام دلم بنوش، اي جان
اي رهگذر غريب تنها،
من هيچ بجز تو ياورم نيست،
هم صحبت و همدم و به من يار.
از پشت سراب سر زدي باز،
وز رفتن ما تو كردهاي ساز؛
ميناي دلم مگر كه گويد
بيش از همه كس مرا نشاط است
زين مرگ وز اين رحيل و هجران؛
ورنه ز چه رو حيات و جان را،
وين عشق عزيز و پر توان را،
بايد كه بدست رهگذر داد،
وين چيست به دست تو به بازي!
اي رهگذر غريب تنها،
من هيچ بجز تو ياورم نيست،
هم صحبت و همدم و به من يار.
از پشت سراب سر زدي باز،
وز رفتن ما تو كردهاي ساز؛
ميناي دلم مگر كه گويد
بيش از همه كس مرا نشاط است
زين مرگ وز اين رحيل و هجران؛
ورنه ز چه رو حيات و جان را،
وين عشق عزيز و پر توان را،
بايد كه بدست رهگذر داد،
وين چيست به دست تو به بازي!
دردي كه نميرد
يكي برگي ز شاخ شاخساري
بلنداي چنار سر فرازي،
نه از زردي ولي از درد افتاد
نه از پاييز و نه از سرد افتاد؛
كهن خاكي صفاي خاطرش ديد
همي از جان خود والاترش ديد،
به روي چشم و ديده داد جايش
همي جان را فداي خاك پايش!
چنين اندر گذر اين روزگاران
كه رويد از زمين وز خاك ياران
به ياد رفته برگ و غم دوست
هزاران سبزه و سنبل كه نيكوست؛
چنين بلبل نماز عشق خواند
كز آن ياران سرود درد خواند،
نه فارغ روزگار از ياد آن برگ
نه حتي درد او اندر خم مرگ!
بلنداي چنار سر فرازي،
نه از زردي ولي از درد افتاد
نه از پاييز و نه از سرد افتاد؛
كهن خاكي صفاي خاطرش ديد
همي از جان خود والاترش ديد،
به روي چشم و ديده داد جايش
همي جان را فداي خاك پايش!
چنين اندر گذر اين روزگاران
كه رويد از زمين وز خاك ياران
به ياد رفته برگ و غم دوست
هزاران سبزه و سنبل كه نيكوست؛
چنين بلبل نماز عشق خواند
كز آن ياران سرود درد خواند،
نه فارغ روزگار از ياد آن برگ
نه حتي درد او اندر خم مرگ!
حكايت صبح
اين صبح كه روشنگر آفاق جهان است
گويي كه شب است، يلداي خزان است.
بر حسرت هيچ ارچه نشينيم به ديدار
همت بود اين پردة اسرار نهان است.
آن گرگ جگر خوار گرش نيست صفايي،
كين مسند قدرت نه خوشايند خران است!
بر محكمة عشق چو محكوم نگرديم
كين محكمهها كوشش ديوان و ددان است.
بر خيز ، ببر اين سر بيدردي و ترديد،
كه ايام بلندي و جوانيات روان است.
مي نوش ، بشو مست و بزن تيغ،
كين ديو به ره ، منتظر نسل جوان است.
بردار ز چشم آن لك بيجرئت و ترديد
پا نه تو بدين راه كين گونه عيان است؛
هر سوخته دل مي رود اين راه به مستي
هر شب زدهاي پاي در اين راه روان است.
با يك قدمت پست چقدر است قللها
پيروزي و سرمستي اين قوم خزان است.
من پيش قدم در ره قتل رخ روزم
اميد دلم باز به ديدار شبان است.
گويي كه شب است، يلداي خزان است.
بر حسرت هيچ ارچه نشينيم به ديدار
همت بود اين پردة اسرار نهان است.
آن گرگ جگر خوار گرش نيست صفايي،
كين مسند قدرت نه خوشايند خران است!
بر محكمة عشق چو محكوم نگرديم
كين محكمهها كوشش ديوان و ددان است.
بر خيز ، ببر اين سر بيدردي و ترديد،
كه ايام بلندي و جوانيات روان است.
مي نوش ، بشو مست و بزن تيغ،
كين ديو به ره ، منتظر نسل جوان است.
بردار ز چشم آن لك بيجرئت و ترديد
پا نه تو بدين راه كين گونه عيان است؛
هر سوخته دل مي رود اين راه به مستي
هر شب زدهاي پاي در اين راه روان است.
با يك قدمت پست چقدر است قللها
پيروزي و سرمستي اين قوم خزان است.
من پيش قدم در ره قتل رخ روزم
اميد دلم باز به ديدار شبان است.
اي واي بر من
تو را امشب اگر اميد من بود
به خواب غفلتم اميد بودي،
وگر ميناي دل اندر كفت بود
به ياد مرگ من در كار بودي،
نه آن بودت نه اين، اي واي بر من
تو را با ما نبودي عهد و پيوند!
به رسم كهنه عشق و مروت
صفاي خاطر شيرين و فرهاد،
به مهر دلرباي عشق مجنون،
به ياد بيستون و خون عشاق،
چنين بايد نگارا ناز چشمي،
نه حتي مهر، جور و بيوفايي!
خداوندا دلم غرق است در خون،
چه ديدم من بجز بياعتنايي!
به خواب غفلتم اميد بودي،
وگر ميناي دل اندر كفت بود
به ياد مرگ من در كار بودي،
نه آن بودت نه اين، اي واي بر من
تو را با ما نبودي عهد و پيوند!
به رسم كهنه عشق و مروت
صفاي خاطر شيرين و فرهاد،
به مهر دلرباي عشق مجنون،
به ياد بيستون و خون عشاق،
چنين بايد نگارا ناز چشمي،
نه حتي مهر، جور و بيوفايي!
خداوندا دلم غرق است در خون،
چه ديدم من بجز بياعتنايي!
شرم دار و برو
قطرهاي شبنم ز شاخ گل چكيد
خاك پرسيدش كه هستي ناشناس؟
گفت با خود خون قلب گل منم
شهد شيرين و صفاي گل منم
تا چنين هستم ز جان گل جدا
وز وطن ببريدهام وز جان جدا،
تا نگردد گل پريشان از چو من
تا كه گويم قطرهاي از گل منم،
گفت تربت را كه اشك گل منم!
خاك چون گردنكشي از قطره ديد
جان خود را ناپسند قطره ديد!
شبنم جانان ما، اي شرم ما
اي كه پيشاني نشيني از حيا،
از غرورت زخم دارد جان ما
وز وجودت شرم باشد گرد ما؛
تا نپنداري كه همچون اشك دل
جايگاه ديدهات بايست داد
شبنم افتاده از گل را ببين
كو نگردد لايق خاك و هوا،
هر نفس با خود اگر يادي كني
وز خجالت سر به رسوايي كني
جمله ميبايد كه يابي خويش را
ننگ و شرم و نه صفاي جان ما!
مايه زاري تويي، خواري تويي
آبرو انداز و رسوايي تويي
ني تو اشكي و نه اشكي چون تو است
وي جبين بنشسته وي تنها تويي،
تو عرق هستي نه خون ديدگان
راز شرم و نه به ما ناي و توان
رو دگر منشين به روي گونهاي
شرم دار و جمله از دنيا برو
اي تو رسواگر ز جان ما برو!
خاك پرسيدش كه هستي ناشناس؟
گفت با خود خون قلب گل منم
شهد شيرين و صفاي گل منم
تا چنين هستم ز جان گل جدا
وز وطن ببريدهام وز جان جدا،
تا نگردد گل پريشان از چو من
تا كه گويم قطرهاي از گل منم،
گفت تربت را كه اشك گل منم!
خاك چون گردنكشي از قطره ديد
جان خود را ناپسند قطره ديد!
شبنم جانان ما، اي شرم ما
اي كه پيشاني نشيني از حيا،
از غرورت زخم دارد جان ما
وز وجودت شرم باشد گرد ما؛
تا نپنداري كه همچون اشك دل
جايگاه ديدهات بايست داد
شبنم افتاده از گل را ببين
كو نگردد لايق خاك و هوا،
هر نفس با خود اگر يادي كني
وز خجالت سر به رسوايي كني
جمله ميبايد كه يابي خويش را
ننگ و شرم و نه صفاي جان ما!
مايه زاري تويي، خواري تويي
آبرو انداز و رسوايي تويي
ني تو اشكي و نه اشكي چون تو است
وي جبين بنشسته وي تنها تويي،
تو عرق هستي نه خون ديدگان
راز شرم و نه به ما ناي و توان
رو دگر منشين به روي گونهاي
شرم دار و جمله از دنيا برو
اي تو رسواگر ز جان ما برو!
مسافر
شد غروب آخر اين ماه غم،
روزگار غصه ها آمد به سر،
خرم و شادان كه تا از غم رهاست
عهد بد عهد زمان و روزگار،
مست هستيم و ولي بي درد و رنج
كين شب ظلماني آمد روي كار.
روزگار از غم اگر بگسسته است،
در به روي دردها بگشوده است.
دي نماد درد و سرما و شب است،
ني نماد شادماني و شراب.
خوش در اين شب باش اي يار گران
اندر اين يلداي بيداد و فساد،
وقت مطرب تا سحرگاهان بود
پس برقص و غصه ها را ده به باد.
شو رها از غصه ها تا دردها،
جاي گيرد در دل پنهان ما،
سوز و سرما شد به كار روزگار،
برف شد بر تن درخت لخت را،
امشب بي درد را خوش باشد دوست
تا كه فردا نآيدت افسوس و سوز،
بس بود آن سوز و سرماي به راه
تب بود اندر دل بي راه راه،
آن مسافر كو به رنج راه ماست
از پس باد خزان آيد به كار،
مشعل بيدار ذهن خويش را،
روشني بخش و صفاي خويش را،
گرم جان و مرهم درويش را،
نو به نو بر مشعلش افزوده كن
فكر فردا و بهاري تازه كن،
گركه يلداي خزان امروز ماست
ياد غم از خاطرت فردا رهاست،
گر كه فردا درد اندر كار ماست،
ياد آن باد بهاران كار ماست،
كان مسافر مرهم اين دردهاست.
روزگار غصه ها آمد به سر،
خرم و شادان كه تا از غم رهاست
عهد بد عهد زمان و روزگار،
مست هستيم و ولي بي درد و رنج
كين شب ظلماني آمد روي كار.
روزگار از غم اگر بگسسته است،
در به روي دردها بگشوده است.
دي نماد درد و سرما و شب است،
ني نماد شادماني و شراب.
خوش در اين شب باش اي يار گران
اندر اين يلداي بيداد و فساد،
وقت مطرب تا سحرگاهان بود
پس برقص و غصه ها را ده به باد.
شو رها از غصه ها تا دردها،
جاي گيرد در دل پنهان ما،
سوز و سرما شد به كار روزگار،
برف شد بر تن درخت لخت را،
امشب بي درد را خوش باشد دوست
تا كه فردا نآيدت افسوس و سوز،
بس بود آن سوز و سرماي به راه
تب بود اندر دل بي راه راه،
آن مسافر كو به رنج راه ماست
از پس باد خزان آيد به كار،
مشعل بيدار ذهن خويش را،
روشني بخش و صفاي خويش را،
گرم جان و مرهم درويش را،
نو به نو بر مشعلش افزوده كن
فكر فردا و بهاري تازه كن،
گركه يلداي خزان امروز ماست
ياد غم از خاطرت فردا رهاست،
گر كه فردا درد اندر كار ماست،
ياد آن باد بهاران كار ماست،
كان مسافر مرهم اين دردهاست.
اشتراک در:
پستها (Atom)
سلام
نميدانم چرا اينقدر احساس راحتي و آزادي ميكنم ؟ اين همه رنج جانفرسا است و من ، بيخيال و فارغ از آنها ، در ساية توهمات و خيالهاي كودكانة خويش ، آسوده دراز كشيدهام و فقط به گذر زمان مينگرم .
راحت نه منم كه از زير بار اين مسئوليت انساني ، بيخيال و بيهيچ دردي شانه خالي ميكنم و نه آنان كه جز ظاهري انقلابي و روشنفكر ، چيز ديگري در بساط ندارند ؛ آسوده و راحت آن است كه دغدغة اثبات وجود خودش و تلاش به نيل هدف وجودياش ، در رأس كارش باشد . آنكه تمام تلاشش را ، جز در راه عشق و آرزويش نميگذارد يك آسماني است .
مگر كوريم ، مگر اين درد و رنج را ، با اعماق وجود خويش احساس نميكنيم ؟ مگر ميشود بيخيال و بيهيچ احساسي از كنار كودكي گذشت كه به خاطر فقر پدرش ، به خاطر يك لقمه نان و به اميد يك سرپناه گرم ، از تحصيل و سواد و علم محروم شدهاست ؟ اين سيل بيكار و معتاد را با كدامين دين و مذهب و انديشه ميشود توجيه كرد ؟ ميشود فرداي مملكت را ، فارغ از امروزش پاك و نيكو كرد ؟
گاهي خجالت ميكشم بگويم آدم هستم و سرمشقم علي(ع) است ؛ حال آنكه همين الگو و اسوة من ، طاقت ديدن يك فقير را نداشت كه با آن عظمت و بزرگياش ، هر شب سر به چاه ميبرد و از ديدن آن همه درد و رنج ، به درگاه خداوندش پناه ميبرد .
آيا اين همه درد و رنج و اينقدر دلسنگي و كفر ، فقط زادة اين شب ظلماني و تاريك است ؟ پس ما ، انسانيت و همنوع نگري چيست ؟ چرا گناه خويش را ، مخلوط گناهان ديگران ميكنيم و از وظايف اصلي خويش فارغ ميشويم ؟
آنجا كه من ، حتي زحمت تفكر و تأمل در خودم را نميدهم ، چگونه فرصت خواهم يافت تا به دركي از اين جامعه برسم .
راحت نه منم كه از زير بار اين مسئوليت انساني ، بيخيال و بيهيچ دردي شانه خالي ميكنم و نه آنان كه جز ظاهري انقلابي و روشنفكر ، چيز ديگري در بساط ندارند ؛ آسوده و راحت آن است كه دغدغة اثبات وجود خودش و تلاش به نيل هدف وجودياش ، در رأس كارش باشد . آنكه تمام تلاشش را ، جز در راه عشق و آرزويش نميگذارد يك آسماني است .
مگر كوريم ، مگر اين درد و رنج را ، با اعماق وجود خويش احساس نميكنيم ؟ مگر ميشود بيخيال و بيهيچ احساسي از كنار كودكي گذشت كه به خاطر فقر پدرش ، به خاطر يك لقمه نان و به اميد يك سرپناه گرم ، از تحصيل و سواد و علم محروم شدهاست ؟ اين سيل بيكار و معتاد را با كدامين دين و مذهب و انديشه ميشود توجيه كرد ؟ ميشود فرداي مملكت را ، فارغ از امروزش پاك و نيكو كرد ؟
گاهي خجالت ميكشم بگويم آدم هستم و سرمشقم علي(ع) است ؛ حال آنكه همين الگو و اسوة من ، طاقت ديدن يك فقير را نداشت كه با آن عظمت و بزرگياش ، هر شب سر به چاه ميبرد و از ديدن آن همه درد و رنج ، به درگاه خداوندش پناه ميبرد .
آيا اين همه درد و رنج و اينقدر دلسنگي و كفر ، فقط زادة اين شب ظلماني و تاريك است ؟ پس ما ، انسانيت و همنوع نگري چيست ؟ چرا گناه خويش را ، مخلوط گناهان ديگران ميكنيم و از وظايف اصلي خويش فارغ ميشويم ؟
آنجا كه من ، حتي زحمت تفكر و تأمل در خودم را نميدهم ، چگونه فرصت خواهم يافت تا به دركي از اين جامعه برسم .